X
تبلیغات
جانا دخترم
 

چون مسافرت بودیم نشد یه تولد درست حسابی بگیریم. ۷ مرداد دو ساله شدی عزیز دل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 8:43  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:49  توسط بابای جانا  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:43  توسط بابای جانا  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:9  توسط بابای جانا  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 20:40  توسط بابای جانا  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:49  توسط بابای جانا  | 

 

دی شب عکس رنگی رو گرفتن

بابایی خدارو شکر چیزت نیست. سالم سالمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 9:38  توسط بابای جانا  | 

 

دی شب برای اولین بار تو زندگیت یک نفر رو بوسیدی

عکس یه نوزاد که روی کاتالوگ بانک خون بند ناف چاپ شده

بعد من رو بوسیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 11:11  توسط بابای جانا 

این روزها اصلا حالمون خوش نیست. مریض شدی،درد داری، اما نشون نمی دی. باز هم خوش اخلاقی و به همه می خندی. ولی فقط لبخند می زنی. اولش فک می کردیم ژست جدیدته.اما وقتی فهمیدیم مریض شدی، تازه دوزاریمون افتادکه چون درد داری نمی تونی مثل قبل بلند بخندی. حسابی داری ضعیف و لاغر می شی.

پریروز بردیمت سونوگرافی. وضع کلیه ی سمت چپت مشکوکه. می خوان از مثانه ات  عکس رنگی بگیرن.روز چهار شنبه. می گن کار راحتیه. می گن زیاد درد نداره، می گن چیزی نیست. اما ما زیاد حالمون خوب نیست بابایی

دی شب وقتی دستهام رو گرفته بودی و تند و تند راه می رفتی ، واسه یه لحظه ولت کردم. واسه اولین بار سه چهار قدم خودت راه رفتی. این اتفاق رو چن بار تکرار کردیم حواست نبود که ولت می کنم، تا می فهمیدی تعادلت رو از دست می دادی.گوش شیطون کر،داری راه می افتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 11:12  توسط بابای جانا 

 

 

توضیح:

چون مهمونای جانا از دو گروه مختلف بودن، قرار هم نبود تو خونه مهمونی بده، اینه که دو تا تولد گرفت.با دو سری مهمون و دو تا کیک و کلی کادو های دوتایی

دو شب پشت سر هم.جای شما هم خالی بود حسابی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 17:38  توسط بابای جانا  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 17:32  توسط بابای جانا  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 19:27  توسط بابای جانا  | 

 جانا خانم اینهمه شیطونی نکن

همین امروز که می خواستم ببرمت خونه مامان بزرگ می دونی چکار کردی؟

تو ماشین رو می گم.

بله همون وقت که یه لحظه گذاشتمت رو صندلی خودم، تا برم و صندلیت رو نصب کنم.

درسته که کنترل پخش با مزه است ، اما دلیل نمی شه خودت رو یه هو کج کنی و از رو ترمز دستی

رد شی تا کنترل رو برداری

تازه مگه صندلی خودت چشه که توش نشستی؟

اونوقت

مجبورم کردی کلی راه بنشونمت رو صندلی مامان و کبربندت رو ببندم

همه ش هم  تو مسیر با یه دست بگیرمت

کلی هم ادا درآرم تا جنابعالی بخندین

آخه این چه کاریه وروجک!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 16:19  توسط بابای جانا  | 

 

همین الان مامانت زنگ زد و گفت حسابی بد اخلاق شدی،

گفت حاضر نمی شی از بغلش بری پایین تا به کارهاش برسه،

گفت تو بغل هیچکدوم از بچه ها هم نمی ری.

می دونی چه تصمیمی گرفته برات؟

از اداره که تعطیل شدم یعنی نیم ساعت دیگه بیام سالن، ورت دارم ببرمت خونه ی خاله ی مامان، پیش مامان بزرگت...

حرف آخر اینکه جانا خانوم این روزا خیلی کم آب می خوری و بد غذا شدی...

فعلا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 13:15  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 18:26  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 18:23  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19:44  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 19:52  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 13:23  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 13:17  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 20:7  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:17  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:12  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:11  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:10  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:6  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:6  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:3  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:3  توسط بابای جانا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:2  توسط بابای جانا  |